ستاره ی زنگی من! از عمق روزهایی بر من تابیدی که از سیاهی روی فردا شدن نداشت... تلألؤ حضور تو نگاهم را به آفاق روشنایی سپرد، امید در دلم شکفت، گرمی دست هایت بیدارم کرد و نوازش صدایت به آسمان هایم برد...
هــــــــی رفیق ... زیادی خوبی نکن ! انسان است ، فراموشکار است ...! از تنهایش که در بیاید ، تنهایت را دور میزند ! پشت می کند به تو ، به گذشته ات ...! حتی روزی میرسد که به تو هم میگوید : شما !؟